جریانی از چپ ستیزی سازمان یافته در افکار عمومی و بویژه در فضای مجازی دیده میشود که تقریبا تقصیر همه چیز را به گردن چپها می اندازد. امریکا بکشد، ”تقصیر چپهاست”، اسراییل بکشد، “تقصیر چپهاست“، ج ا بکشد، ”تقصیر چپهاست“، کسی نکشد و همه دوست باشند هم، میشود گلوبالیسم باز هم “تقصیر چپهاست“…
شعارهایی چون “چپ هرگز نفهمید” و “مرگ بر سه فاسد”و پروپاندای پیرامون آن گاها خنده دار است اما اصلا نباید شوخی فرض شود.
این موج چپ ستیزی با هدفی ایدئولوژیک برای به خدمت گرفتن خشونت ذاتی لمپن پرولتاریا به سود راست افراطی برنامه ریزی شده است.
از دی ۹۶ و آبان ۹۸، راست افراطی متوجه شد که نیازمند سوژه انقلابی است، طبقه ای که اولا مواضع رادیکال داشته باشد و دوما کمیت عددی در خور توجهی داشته باشد، تا بتواند حوزه عمومی را تصرف کند و اسب بارکش انقلاب شود.
لمپن پرولتاریا تنها نیرویی بود که بعد از دی و آبان هر دو را داشت، مضاف بر آنها، سابقه یک انقلاب کردن موفق برای خمینی را هم در کارنامه داشت .
لمپن پرولتاریا آن ۲۵ درصد جمعیتی از ایران بود که طی ۱۵ سال از اصلاحات ارضی، از روستاها به حاشیه شهرها کوچانده شد تا متحد طبقاتی شاهی باشند که طبقه متوسط را از دست داده بود.
با این انتقال بزرگ و سریع جمعیتی ناگهان نسبت ۷۵ به ۲۵ میان شهر و روستا به ۵۰-۵۰ تبدیل شد و بدین سان طبقه متوسط حتی کلیت طبقات مدرن از بورژوا تا پرولتاریا به ناگهان در محل سکونتشان به اقلیتی تحت محاصره لمپن پرولتاریا تبدیل شدند .
این نیروی طبقاتی که پیشتر به عنوان روستایی، سنتی اما نه چندان مذهبی بود، در شهری نامولف به تنها چیزی که از دنیای قدیم برایش مانده بود یعنی مذهب پناه برد و به واسطه شبکه مساجد به خدمت خمینی در آمد آنگاه به سودای اب و برق مجانی، پول نفت و خانه الله اکبری برای خمینی انقلاب کرد.
طبقه ای که پایگاه طبقاتی ج ا را تشکیل میداد تا دی ۹۶ متحد ج ا بود و عمده بدنه سرکوب ج ا در سپاه، بسیج و نیروی انتظامی را تامین می کرد .
آن طبقه در مقطع زمانی دی تا آبان از ج ا جدا شد،، با وجود این هنوز هم عمده نیروی سرکوب ج ا از همان طبقه که اغلب پیش از ابان ۹۸ به استخدام رژیم در آمده اند، تشکیل شده است.
مثال؟! از آن چهار نفری که مهسا امینی را کشتند تا روح الله عجمیان.
شکاف بخش عمده این طبقه با ج ا در حد فاصل دی ۹۶ تا آبان ۹۸ بر سر توزیع منابع و نه آزادی و دموکراسی، آنقدر شدید شد که خامنه ای حتی معنی مستضعفان- اصطلاحی که ج ا به این متحدان پیشینش اطلاق میکرد – را تغییر داد و در ادامه ج ا تلاش کرده تا بدنه اجتماعی جدیدی از لمپن پرولتاریای خارجی و وارداتی از افغانستانیها و پاکستانی ها تا عراقی ها را در قالب فاطمیون، زینبیون و حشد الشعبی برای جذب در سیستم سرکوبش ایجاد کند.
در سمت مقابل ج ا، حالا راست افراطی سلطنتی قرار دارد که همان پلی بوک خمینی را تکرار میکند، وقتی امیر اعتمادی با اعتماد به نفس گفت که دی و ابان کار فرشگرد است، در واقع داشت خط ایدئولوژیکی را ریل گذاری میکرد که به دنبال ارائه نمایندگی و ایدئولوژی برای لمپن پرولتاریای انقلابی بود.
این انداختن مسوولیت و تقصیر همه چیز به گردن چپهای که البته کم مسوولیت نداشتند، اما بیش از بقیه هم مسوول نبودند و خودشان در دهه ۱۳۶۰ بزرگترین قربانیان ج ا بودند هم بخشی از همان پروژه است.
مخاطب این تبلیغات، مخاطب چپ هرگز نفهمید، مخاطب مرگ بر سه فاسد ملا چپی مجاهد در درجه اول چارچوب ذهنی لمپن پرولتای انقلابی است، که خشمش علاوه بر ج ا باید چپها را هم در بر بگیرد و در درجه دوم سایر طبقات و گروه اجتماعی که ممکن است پایگاه طبقاتی چپ ها شوند نیز هم باید منفعل و سردرگم شوند .
لمپن پرولتاریا قرار است برای راست افراطی به سودای تونل زمان من و تو انقلاب کنند تا ناسپاسی و اشتباه تاریخی شان درباره خاندان ایرانساز پهلوی را جبران و از پادشاه طلب عفو و بخشش کنند.
البته که این چپ همیشه مقصر و فریب دهنده اش در سال ۵۷ را هم مجازات کنند، مجازاتش چه خواهد بود؟! همان مجازات دهه شصت… این تبلیغات، بوی هیات مرگ میدهد حتی اگر با مدعای جمهوری خواهی زده شوند.
چپ ایرانی تنها گناه و خطای کنونی اش فقدان درک مسئله «ناهمزمانی تاریخی مسائل» خودش است
آنها تحت تاثیر پارادیم خارجی و هژمونی چپ روسی، دیروز مشغول مبارزه با امپرالیسم امریکا در جهان پیشا سرمایه داری بودند لذا از درک خطر خمینی، -خطر سنت علیه مدرنیته- را با وجود هشدار صریح بیژن جزنی عاجز ماندند و در نتیجه قربانی ج ا گردیدند.
امروز هم تحت تاثیر ووکیسم در پارادایم چپ غربی، نه توان دیدن ماهیت توتالیتر ج ا و نقد گذشته تاریخی و مبارزاتی خودش را دارد نه توان دیدن ماهیت خطر ائتلاف میان الیگارشی مدعی کسب قدرت سیاسی و لمپن پرولتاریا در چهارچوبی ایدئولوژیک از ناسیونالیسم افراطی را، پدیده ای که نه تنها در مرکز بلکه حتی در پیرامون در حال شکل گرفتن و صورت بندی شدن است.
چپ ایرانی کماکان هم به واسطه همان میراث مبارزه امپریالیستی، قابلیت خود انتقادی و فهم دردناک شکستی که در سراسر دهه ۱۳۶۰ به سلاخی چپ بدست لمپن پرولتاریا در پیشگاه روحانیت شیعه گردید را ندارد.
اعتراف به این شکست نه تنها پذیرش خطای مبارزاتی در ۱۳۵۷ که به معنی پذیرش عدم نمایندگی خودش از سوی انبوهی از تهیدستان است این شکست ها و تغییرات حاصل از ادامه پذیرش آنها مهیبتر از آن انند که پذیرفته شوند.
لذا در برابر گزارش یک چپ «محمد حبیبی» از لمپن پرولتاریا پشت مجید توکلی تئوریسین راست افراطی میرود و در برابر هشدار یک چپ دیگر «منصور حکمت» در برابر قومگرایی در پوشش فئودالیسم سکوت میکند،
زیرا گرفتار سلطه ایدئولوژیک مسائل چپ غربیست.
این هژمونی، دیروز حاصل فشار شوروی بود و امروز حاصل مهاجرت بخشی از آنها و زیستن در خارج از کشور است.
زندگی در خارج از کشور دو انحراف برای همه فعالان سیاسی ایجاد میکند.
یکی از دست دادن المانِ تجربه زیسته ای ست که رادیکالیسم ایدئولوژیک را مهار کرده و آنرا مکررا با وضعیت موجود تطبیق میدهد، است
حال در غیاب تجربه زیسته، ایدئولوژی سیاسی به شکلی تصاعدی به سوی رادیکالیسم ذهنی -در عین بی عملی عینی حاصل از جدا افتادگی جغرافیایی- میل میکند.
مشکل دوم جایگزینی تجربه زیسته چپ غربی در غربت و درونی سازی اش به جای تجربه زیسته ایرانی ست.
آنگاه وضعیت سیاسی ایران را نه مطابق شرایط عینی کشور، بلکه مطابق شرایط عینی غرب محل سکونت شخصی خودش فهم میکند .
نتیجه این دو انحراف در میدان مبارزه به شکست خودش ختم میشود، چنانکه پیشتر اقداماتی چون انحلال شاخه اذربایجان در غائله پیشه وری و حمایت از امتیاز نفت شمال و حتی اختلال در اعتصابات نفتی برای آسیب ندیدن شوروی… به مرور هژمونی ایدئولوژیک حزب توده در دهه های بیست و سی را بر فضای سیاسی ایران از بین برد.
همانطور که بهای ندیدن خطر خمینی را که به بواسطه امپرالیسم ستیزی اش رخ داد، خودش پرداخت، حالا هم بهای تسلط گفتمانی چپ خارج نشین را، بر چپ داخلی، بهای ندیدن اتحاد لمپن پرولتاریا و الیگارشی را، چه در مرکز و چه در پیرامون، باز هم خودش خواهد داد و نبرد قدرت را در حکومت و جامعه خواهد باخت.
در واقع عطف به مقاله خط سوم نیکفر، همین حالا در حال باختن و زانوی غم به بغل گرفتن است.
چپ ایرانی احتملا در نهایت روانه استادیوم سنتیاگوی شیلی خواهد شد، بهای«ندیدن هایش» را با خون «بهترین هایش» خواهد داد، اما جرمش فقط «ندیدن ناهمزمانی مسئله های تاریخی» خودش با چپ غریبست.
والا اینها نه در کودتای ۲۸ مرداد مقصر بودند، چنانکه مصدقی ها روایت میکنند، نه در انقلاب ۵۷، جریان اصلی بودند، چنانکه خودشان تصور میکنند، انقلابشان دزدیده شده است.
مبارزه چریکی عملا در سال ۵۵ به پایان رسیده بود، انها در زندانها در انتظار فردگرایی و نئو لیبرالیسم حاکم در دهه ۱۹۸۰ نشسته بودند که انقلاب شد
حالا هم چندان مقصر نیستند، کماکان به واسطه خطای در فهم وضعیت، خطای در زمان، مکان و مسئله، به حاشیه رانده شده اند.
ما هنوز درگیر دعوایی از دعاوی میان سنت و مدرنیته ایم، دعوای اینکه حق حکومت از آن کیست؟ خداوند و نمایندگانش یعنی شاه و روحانیت و یا جمهور مردم و حق انحصاری شهروندان؟! این مسئله در غرب در مواجهه رابرت فیلمر، هابز، لاک و روسو در حدود ۳۵۰ سال پیش طرح و با پیروزی نظریه «قرارداد اجتماعی» بر «حق الهی سلطنت» در حدود ۲۵۰ سال پیش حل و فصل شد.
دیگر کسی در غرب از اینکه حکومت باید از مردم سلب و به خدا و نمایندگانش یعنی پادشاهان و کشیش ها واگذار شود حرف نمیزند.
مسئله بعدی این بود که کدام صورتبندی از «حکومت مردم» بهترین است؟ کمونیسم، نازیسم یا لیبرال دموکراسی؟! غربی ها جواب این سوال را هم در ۱۹۹۱ داده و لیبرال دموکراسی را برگزیدند، به یک تعبیر ۱۹۹۱ پایان همه تاریخ نبود اما پایان تاریخ یک مسئله و آغاز تاریخ مسئله دیگری بود.
حالا مسئله و دعوایش به عدالت توزیع برای اقلیت های درون لیبرال دموکراسی و سایر آسیب دیدگان بجا مانده از پیروزی مدرنیته بر سنت نظیر قومیت ها، نژادها و هویت ها در چهارچوب پست مدرنیسم مشغول است.
اما ما از مشروطه تا امروز گرفتار مسئله حق حکومت ایم و ۱۲۰ سال است که از حل آن عاجز مانده ایم.
گرفتار تعریف نسبت و جایگاه خودمان با ایران و غرب، سنت و مدرنیته ایم.
بدین ترتیب چپ ایران امکان برقراری رابطه متناسب با مسائل ایران را از دست داده و مشغول کنش و واکنش با مسئائل چپ غربی است.
رابطه متناسب یعنی رابطه ای که او را در کسب قدرت سیاسی و استلزامات آن، همانند چپ غربی تسهیل کند.
چپ غربی با social contract مسئله اش با تعریف مردم و نظام سیاسی مشخص کرد، با patriotism for left به مسئله اش با کشور به عنوان یک واحد سیاسی موجد ارزش و فاداری سیاسی پاسخ گفت و با Critical Atlantism به بازتعریف رابطه خودش با امریکا در چهارچوب همکاری انتقادی پرداخت.
اما چپ در ایران همواره در حال طرح مسئله های روسی یا اروپایی و نادیده گرفتن مسئله خودش در ایران است.
پاسخش درباره ملت کشور و حق حکومت، قربانی اتحاد های سیاسی اش با مذهب و قومگرایی میشود و پاسخش در برابر نسبتش با نظم جهانی و به ویژه امریکا، قربانی امپرالیسم ستیزی و پیروی از سنت های جنگ سرد.
این نادیده گرفتن و از دست دادن مسئله صرفا موجب «سلب امکان دسترسی» شان به قدرت سیاسی میشود، به ویژه حالا که حتی نمایندگی طبقه کارگر را هم ندارند و در جواب اعتراضش به این تبدیل مکرر مسئله چپ غربی به نامسئله چپ در ایران، پرولتاریا را با چماق «کارگر گرایی» از خودش رانده است.
حالا چپ در ایران به نیرویی در حاشیه دعوایی میان سه شکل از توتالیتاریسم (ج ا، قومگرایی و سلطنت طلبی) مبدل و به شاخه هایی کنش و واکنش به آنها، چون چپ محور مقاومتی، چپ قومی و چپ ضد پهلوی تقسیم شده است، تلائلوشان فریبده است اما این تلائلو حاصل عقبه روشنفکریشان است، انهم در غیاب توان روشنفکری در سه جریان معارض توتالیتر و نه وزن سیاسی خودشان.
حال اگر جامعه مدنی و طبقه متوسط و متوسط فقیر ایران، آن نیرویی که یک سرش پزشکان و مهندسان و تاجریان خرد است و یک سر دیگرش کارگران ماهر و نیمه ماهر، معلمان و گروههای اجتماعی مترقی نظیر زنان، این بازی قدرت را به منزله گفتمان سیاسی مسلط و هژمون ببرد چنانکه در دهه های ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰ برده بود، یعنی نیرویی که یگانه نیروی دموکراسی ساز در ایران است اما پس از خرداد ۸۸ ایدئولوژی سیاسی، و نمایندگی سیاسی اش را از دست داد، سیاست را رها کرد و به مبارزه در میدان مطالبات اجتماعی پرداخت.
شاید در این میان شاخه سوسیال دموکرات چپ در ایران با رها کردن خودش از هژمونی همتایان غربت نشینش، بتواند از این خلا ایدئولوژی و نمایندگی استفاده کند و نمایندگی نیمه پایین این مجموعه و شاید حتی همه آنرا از آن خودش کند.
طرفه آنکه، اخرین باری که چپها درایران هژمون بودند یعنی در دهه ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰، حزب توده نه تنها کارگران بلکه طبقه متوسط مدرن در ایران را هم نمایندگی میکرد، هنگامی که تقریبا هر کسی سرش به تنش می ارزید عضو و یا سمپات حزب توده بود.
هنگامی که به این پرسش پاسخ دهد که «چرا مارکس همزمان با حمایتش از استقلال ایرلند از بریتانیا، از استقلال هند دفاع نکرد؟» هنگامی که مسئله اش را نه در پست مدرنیسم در برابر مدرنیسم بلکه سنت در برابر مدرنیته ببیند، وقتی در درک «ناهمزمانی تاریخی» به خوداگاهی رسد که در کجای تاریخ ایستاده است، افقی خواهد یافت که پاسخ به چه باید کرد را هم پاسخ دهد، آنگاه نه روشنفکرانش را به مسلخ لمپن پرولتاریا خواهد فرستاد نه کارگرانش را به قربانگاه الیگارشی قومی، صرفا آنگاه می توان انتظار داشت که چپ ایرانی از ساقدوشی مکرر دیگران در کسب قدرت سیاسی، به نیرویی مدعی و الترناتیو در کسب قدرت سیاسی تبدیل شود.
تحکیم ملت