حمید آصفی
در سیاست ایران، بسیاری هنوز میپندارند میتوان با ارادهی سیاسی یا بیانیهی مشترک، جبههای مردمی ساخت. اما واقعیت این است که در جهان مدرن، جبهه نه محصول تصمیم نخبگان که نتیجهی یک فرآیند اجتماعی است.
جبهه از دل بحران مشروعیت و در بستر زبانی مشترک میان مردم و نیروها زاده میشود، نه از جلسات و شوراهای حزبی.
تا زمانی که در جامعه، گفتمان غالب از «نجات ایدئولوژی» به «حق زیستن» تغییر نکند، هیچ جبههای پایدار نخواهد ماند.
ایران امروز در آستانهی پایان ایدئولوژی حکومتی است، نه آغاز ائتلافهای کلاسیک. سخن از جبههی واحد، زمانی معنا دارد که زبان سیاسی جامعه به سطح گفتوگوی ملی رسیده باشد؛ هنوز نرسیده است.
من از تجربهی اتحاد جماهیر شوروی یاد کردهام، نه برای تطهیر یا تخریب چپ یا راست، بلکه برای یادآوری یک قاعدهی تاریخی: هر ایدئولوژی پیش از فروپاشی سیاسی، دچار مرگ معنایی میشود.
در شوروی، حکومت سالها پس از آن فروپاشید که گفتمانش از درون تهی شده بود. جامعه دیگر باور نداشت، اما هنوز در ظاهر میزیست.
ایران نیز وارد همان مرحله شده است؛ مرحلهی مرگ ایدئولوژی پیش از فروپاشی ساختار. این به معنای تشویق به انفعال نیست؛ بلکه هشداری است که اگر نیروهای اجتماعی نتوانند این «لحظهی خلأ» را درک کنند، تغییر به جای آنکه زادهی آگاهی باشد، زادهی تصادف میشود.
ترکیب نیروهایی مانند ملیگرایان، اصلاحطلبان مستقل، دموکراتها و سوسیالیستها در نگاه اول زیباست، اما در واقعیت امروز ایران فاقد اشتراک معنایی است.
مسئله این نیست که چنین نیروهایی نباید با هم کار کنند، بلکه این است که هنوز زبان زندگی مردم میان آنها مشترک نشده است.
وقتی اصلاحطلب هنوز در چارچوب قانون اساسی میاندیشد، ملیگرا دغدغهی تمامیت ارضی دارد، دموکرات به آزادیهای مدنی میاندیشد و سوسیالیست از عدالت طبقاتی میگوید — جبههای واقعی تنها زمانی ممکن است که «زندگی» به عنوان ارزش پایه، همه را در یک میدان قرار دهد.
جامعهی امروز ایران در حال بازسازی خود بر محور زندگی است، نه ایدئولوژی. این نقطهی آغاز هر جبههی آینده است. جبهه از خیابان به نهاد میرسد، نه برعکس.
این نسل، بیآنکه پرچمی داشته باشد، کشور را از درون بازسازی میکند. این جمله نه نفی سازمان و رهبری، بلکه اشاره به نوعی رهبری نامرئی اجتماعی دارد. رهبری در دوران پساآیدئولوژیک الزاماً چهرهمحور نیست.
جنبش مهسا هرچند در ظاهر بیرهبر بود، اما از وجدان جمعی هدایت میشد. آنچه آن را ناکام کرد، نه فقدان رهبر، بلکه نبودِ بستر سیاسی برای استمرار بود؛ یعنی همان گفتمان مشترکی که بتواند انرژی خیابان را به نهاد بدل کند.
هیچ خیابانی، تا زمانی که زبان خود را در عرصهی سیاسی نیابد، به قدرت تبدیل نمیشود. اما از دل همان خیابانهاست که نسل تازهای از رهبران و نهادهای مدنی زاده میشود. این قانون تحول اجتماعی است، نه توهم رمانتیک.
بهار عربی نیز مؤید همین واقعیت بود. جنبشهایی که بر پایهی خشم و بیبرنامگی شکل میگیرند، به محض فروکش کردن هیجان، یا به استبداد تازه میرسند یا به بنبست.
اما تفاوت ایران با تونس و مصر در این است که جامعهی ایران، پس از چهار دهه تجربهی ایدئولوژیک، دیگر به دنبال هیجان نیست، به دنبال زندگی است.
این جامعه، برخلاف بسیاری از جوامع منطقه، از درون در حال تغییر نرمافزاری است: در سبک زیست، ایمان، اخلاق و زبان. وقتی مردم دیگر به زبان قدرت پاسخ نمیدهند، یعنی زمان ساختن زبان تازه فرا رسیده است — و آن زبان، پایهی هر جبههی آینده خواهد بود.
هیچ جبههای در کشور خسته تولد نمیشود، مگر وقتی ایدئولوژی میمیرد و زندگی حزب تازهای میسازد. تا وقتی جامعه هنوز در حال عبور از ایدئولوژی است، هر ائتلاف سیاسی پیش از موعد، به رقابت بر سر نمایندگی ملتی فرضی میانجامد.
ما امروز در مرحلهی آمادهسازی روحی، اخلاقی و زبانی جامعهای هستیم که تازه دارد از چنبرهی تقدس عبور میکند.
تشکیل جبهه، نه مقدمهی این عبور، بلکه نتیجهی آن است. وقتی ایدئولوژی بازنشسته شد و زندگی به محور بازگشت، آنگاه جبههی مردمی نه با اعلامیه، بلکه با ضرورت تاریخی زاده خواهد شد.