تحولات خاورمیانه پس از جنگ غزه

صلاح‌الدین خدیو

برای شروع بحث، لازم است کمی به گذشته بازگردیم و ببینیم خاورمیانه چگونه به یک‌باره تغییر کرد و ساختاری که ایران طی چهل و پنج سال گذشته بنا نهاده بود، تا چه حد فروریخت، متزلزل و تضعیف شد.

واقعیت این است که خاورمیانه پس از هفت اکتبر، به هیچ وجه با پیش از آن قابل مقایسه نیست. به گمان من، طراحان حمله هفت اکتبر—چه فرضی را بپذیریم که ایران پیشاپیش از آن مطلع بوده (که به نظرم احتمالاً از کلیات برنامه باخبر بوده، اما از جزئیات، مقیاس حمله و سطح آمادگی‌ها اطلاعی نداشته است) و چه نپذیریم—و حتی رهبری حماس در خارج از غزه (دفتر سیاسی قطر)، هرگز انتظار چنین تغییر عمده‌ای، یعنی تحول در دکترین امنیتی اسرائیل، را نداشتند. از آنجا که این حمله بسیار غافلگیرانه بود و مستلزم یک غفلت بزرگ بود که رخ داد، تصور آن‌ها این بود که حمله‌ای اتفاق می‌افتد، تعدادی گروگان گرفته می‌شوند، جنگی حداکثر چند هفته‌ای با بمباران و یک حمله محدود زمینی رخ می‌دهد و در نهایت با تبادل زندانیان، می‌توان آن را یک پیروزی بزرگ جلوه داد و اوضاع را به حالت سابق بازگرداند.

نکته‌ای که آن‌ها متوجه نشدند این بود که اسرائیل، این حمله را یک تهدید وجودی تلقی کرد. اسرائیل برای نخستین بار در تاریخ خود پس از ۱۹۴۸ نشان داد که جان انسان‌هایی که به اسارت گرفته شده‌اند، دیگر آن اهمیت سابق را ندارد. به نظر من، اسرائیل از همان لحظه اول آن‌ها را از دست رفته فرض کرد و تمام تمرکز خود را بر تغییر بنیادی خاورمیانه قرار داد؛ خاورمیانه‌ای که مستلزم تضعیف شدید ایران و برتری مطلق نظامی اسرائیل بر تمام کشورهای منطقه باشد.

در پی این تحولات، ایران بخش عمده‌ای از نفوذ خود را از دست داد. شبکه نیابتی‌اش اگر نگوییم متلاشی شد، بسیار تضعیف گردید. حزب‌الله، که گل سرسبد نیروهای نیابتی ایران در وضعیتی کاملاً غیرقابل‌مقایسه با گذشته قرار گرفت. حماس نیز به همین شکل تضعیف شد. حشدالشعبی کارایی سابق خود را از دست داد و مهم‌تر از همه، سقوط خاندان اسد در سوریه بود؛ حکومتی که پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، به نوعی دوقلوی سیاسی ایران در منطقه و حتی جهان محسوب می‌شد و در کنار عراقِ بعثی، یکی از ستون‌های ژئوپلیتیک خاورمیانه بود. اکنون هر دو ستون از دست رفته‌اند. بنابراین، بخش بزرگی از دستاوردهای سال‌های اخیر ایران را می‌توان از دست رفته تلقی کرد.

ستون دیگر خاورمیانه، عراقِ تحت سلطه حزب بعث بود که پس از اشغال کویت و دو جنگ پیاپی در یک بازه ۱۳ ساله، از گردونه قدرت خارج شد. همین خروج عراق، عملاً زمینه را برای بسط نفوذ منطقه‌ای ایران در مقیاسی بزرگ و بی‌سابقه فراهم آورد؛ به‌ویژه از سال ۲۰۰۳ به بعد که دولتی تحت حمایت ایران در عراق پس از صدام شکل گرفت. شبکه‌سازی‌های ایران پس از ۲۰۰۳، در محیطی بی‌ثبات و در غیاب دولت‌های مقتدر منطقه‌ای، گسترش یافت. «بهار عربی» نیز به ایران کمک کرد تا از این بی‌ثباتی به نفع خود بهره‌برداری کند. به باور من، ایران پس از ۲۰۰۳ گام‌های نخست را برای تبدیل شدن به یک قدرت منطقه‌ای برداشت، اما پس از جنگ داخلی سوریه و بهار عربی بود که به نقش قدرت مسلط در خاورمیانه دست یافت؛ امری که موجب ترس و هراس رقبای منطقه‌ای، از ترکیه گرفته تا عربستان و امارات، شد.

نکته‌ای در اینجا وجود دارد: ایران به لحاظ ظرفیت‌های اقتصادی، نیروی انسانی، پیشینه تاریخی و موقعیت فوق‌العاده ژئوپلیتیکی، همواره پتانسیل تبدیل شدن به یک نیروی مؤثر و حتی برتر را در منطقه داشته است. در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ شمسی نیز پس از افت‌وخیزهای دهه‌های ۲۰ و ۳۰ و پشت سر گذاشتن قرنی که «قرن انحطاط» نامیده می‌شود (از جنگ‌های ایران و روس تا اواسط قرن بیستم)، ایران خود را بازسازی کرد و از اواخر دهه ۴۰، به یک قدرت مسلط در آبراه خلیج فارس، دریای عمان و بخش‌هایی از اقیانوس هند تبدیل شد.

اما تحول آن دوران، از نظر ماهوی با نفوذ منطقه‌ای ایران در دهه‌های اخیر بسیار متفاوت بود. ایرانِ ده سال آخر حکومت پهلوی، یک «بازیگر منطقه‌ای» (Regional Player) بود که در چارچوب نظام جهانی، ذیل یک زیرسیستم منطقه‌ای و در قالب «دکترین نیکسون» عمل می‌کرد. مخالفان شاه، اعم از چپ‌گرا و مذهبی، این نقش را «ژاندارم منطقه» و نشانه وابستگی می‌دانستند. ایران، در کنار عربستان (البته با سهمی بسیار بیشتر، شاید ۷۰-۸۰ درصد)، مأمور برقراری ثبات در منطقه‌ای سرشار از تعارض و درگیری بود.

نکته کلیدی همین‌جاست: «بازیگر منطقه‌ای» با «قدرت منطقه‌ای» (Regional Power) تفاوت اساسی دارد. بازیگر منطقه‌ای، در چارچوب نظم جهانی و نوعی تقسیم کار بین‌المللی عمل می‌کند. اما قدرت منطقه‌ای، یعنی ایرانِ پس از انقلاب و به‌ویژه پس از سال‌های ۲۰۰۳ و ۲۰۱۱، قدرتی است که لزوماً مشروعیت بین‌المللی ندارد؛ یعنی با قدرت‌های بزرگ و فرامنطقه‌ای بر سر منافع به توافق نرسیده و دیدگاهی ایدئولوژیک، ضدهژمونیک و تجدیدنظرطلبانه نسبت به نظام بین‌الملل دارد. سیاست خارجی ایران همواره به عنوان سیاستی ایدئولوژیک توصیف می‌شود که با تعاریف بسته، متصلب و تغییرناپذیر از مفاهیم «انقلاب اسلامی» و «جمهوری اسلامی» پیوندی تنگاتنگ دارد. درست است که در مقاطعی تن به عمل‌گرایی، عقب‌نشینی‌های تاکتیکی و مصالحه‌های موقتی داده، اما هرگز تا آنجا پیش نرفته که عضوی از جامعه جهانی کنونی شود و نظم عمدتاً غربی‌محور جهان را بپذیرد.

کلید فهم تحولات اخیر و پس‌رفت‌های ایران در این حوزه، به همین انعطاف‌ناپذیری استراتژیک و پایان تاریخ مصرف سیاست سنتی‌اش بازمی‌گردد. فرصت‌های مهمی برای برون‌رفت از این وضعیت وجود داشت که به دلایل گوناگون، و مهم‌تر از همه به دلیل فقدان پویایی‌های سیاست داخلی برای تأثیر آن بر سیاست خارجی، از دست رفتند. داستان تراژیک برجام و مرگ آن، بخشی از همین مسئله است.

در دوران اوباما، فرصتی فراهم شد تا ایران بتواند نفوذ منطقه‌ای و پیروزی‌های سیاسی خود را در یک بده‌بستان استراتژیک با آمریکا تعدیل کرده و بر اساس منطق تقسیم منافع و حوزه‌های نفوذ، به آن رسمیت ببخشد؛ شبیه به نقشی که در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ ایفا می‌کرد. عملکرد، بیانات و سیاست‌های عملی آمریکا نشان می‌داد که تمایل دارد ایران را از یک «قدرت منطقه‌ای» به یک «بازیگر منطقه‌ای» مشروع تبدیل کند و نفوذش را به رسمیت بشناسد. حتماً به یاد دارید که اوباما در برابر انتقادهای متحدان منطقه‌ای خود مانند عربستان و امارات، همواره می‌گفت: «ایران یک واقعیت روی زمین خاورمیانه است و نمی‌توان آن را نادیده گرفت.» این بیانات، به معنای به رسمیت شناختن عینیت حضور ایران در منطقه بود. یا به یاد داریم که در همان دوران، پرونده حادثه ۱۱ سپتامبر بازگشایی و بر تابعیت عربستانی اکثر عاملان حمله تأکید شد. این‌ها همگی هشدارهایی به رقبای منطقه‌ای ایران بود مبنی بر اینکه آمریکا تمایل دارد با ایران کار کند.

امضای توافق برجام دقیقاً در چنین فضایی رخ داد. اوباما مشخصاً می‌خواست ایران را وارد نظم جهانی کرده و به تعبیر خودشان، آن را به یک «کشور عادی» تبدیل کند. روشن است که نه آمریکا، نه تروئیکای اروپایی و نه دیگر کشورها، هیچ اعتمادی به اهداف نهایی برنامه هسته‌ای ایران نداشتند. پس چرا برجام را امضا کردند؟ به نظر من، آن‌ها بیش از «مکانیسم ماشه»، به یک سازوکار اعتمادساز و مشوق بلندمدت می‌اندیشیدند و آن، امید به تداوم برجام بود. به همین دلیل مکرراً به «روح برجام» اشاره می‌کردند. برای مثال، دخالت‌های منطقه‌ای ایران یا آزمایش‌های موشکی با شعار «مرگ بر اسرائیل» را مغایر با روح برجام می‌دانستند. آقای روحانی و تیمش نیز در اوایل کار، چندین بار از «برجام دو و سه» سخن گفتند. این‌ها همگی اشاراتی به یک هدف واحد بود که البته با واکنش تند هسته سخت قدرت مواجه شد و آقای روحانی نتوانست آن را پیش ببرد.

برای روشن‌تر شدن بحث، دو مثال تاریخی می‌زنم: یکی توافق هلسینکی (۱۹۷۵) میان آمریکا و شوروی، و دیگری گشایش دیپلماتیک آمریکا و چین (۱۹۷۹).

۱. توافق هلسینکی: این توافق استراتژیک میان بلوک شرق و غرب، در زمان خود بسیار پر سر و صدا بود. غربی‌ها به رهبری آمریکا، برای اولین بار پس از ۳۰ سال انکار، مرزهای اروپایی شوروی (شامل جمهوری‌های بالتیک) و نفوذ قاطع آن در اروپای شرقی را به رسمیت شناختند. در مقابل، امتیازاتی در حوزه حقوق بشر (که به جنبش همبستگی لهستان در ۱۹۸۰ منجر شد) و تعدیل سیاست خارجی ستیزه‌جویانه شوروی را به دست آوردند. اما این روند به نتیجه نرسید. حمله شوروی به افغانستان در سال ۱۹۷۹، دور جدیدی از تنش را آغاز کرد. با روی کار آمدن ریگان، روابط دوباره متلاطم شد. «هلسینکی» به سرنوشت «برجام» دچار شد و کمتر از یک دهه بعد، شوروی فروپاشید.

۲. مورد چین: چین در آن زمان وضعیتی شبیه به ایران داشت؛ کشوری با سیاست خارجی آرمان‌گرا، تجدیدنظرطلب و ضدسیستمی که هم با شوروی و هم با آمریکا در تضاد بود و از جنبش‌های انقلابی در سراسر جهان حمایت می‌کرد. آمریکا از این فرصت استفاده کرد و وارد یک بده‌بستان با تقسیم کار مشخص شد: آمریکا به چین اجازه داد بدون انجام اصلاحات سیاسی، در اقتصاد جهانی ادغام شود و سیل سرمایه به سوی آن روانه گردد. در مقابل، چین سیاست خارجی انقلابی خود را کنار گذاشت و در جنگ سرد، عملاً در کنار واشنگتن و علیه هم‌کیش ایدئولوژیک خود (شوروی) ایستاد.

من فکر می‌کنم همین انتظار از ایران نیز وجود داشت. آن‌ها برجام را پلکان اول می‌دانستند که پلکان‌های دوم و سوم را به دنبال خواهد داشت. این برای ایران یک فرصت بود. در واقع، برجام در زمان اوباما یک «هلسینکی کوچک» بود، اما هسته سخت قدرت در ایران، تعمیق و گسترش آن را نپذیرفت و عملاً به تندروهای آمریکایی برای خروج از توافق، بهانه داد. تصور این جناح آن بود که تعمیق برجام و تبدیل آن به «برجام‌های دو و سه»، به «عادی شدن» ایران در نظام جهانی می‌انجامد و کنار گذاشتن سیاست خارجی مبتنی بر شبکه متحدان نیابتی و بازیگران غیردولتی، جمهوری اسلامی را از ماهیت انقلابی خود تهی می‌کند. این امر باعث می‌شد در عرصه داخلی، میانه‌روها میدان‌دار شوند و قدرت را به دست بگیرند.

برای مثال، همزمان با بحث برجام، موضوع پذیرش FATF نیز مطرح بود که شفافیت اقتصادی، یکی از ره‌آوردها و تبعات آن محسوب می‌شد. جناح تندرو فکر می‌کرد که با این کار، هم هژمونی و برتری سیاسی‌شان در داخل از بین می‌رود و هم تسلطی که بر اقتصاد ملی دارند، متزلزل خواهد شد. در عوض، ترجیح دادند سیاست «نگاه به شرق» را در دستور کار قرار دهند. «نگاه به شرق» به کلیدواژه گفتمانی این جناح، به‌ویژه «جبهه پایداری» و جناح تندرو اصولگرای حاکم بر جمهوری اسلامی، تبدیل شد؛ سیاستی که عملاً نتیجه‌ای نیز به بار نیاورد.

البته من منکر بدعهدی آمریکا و سیاست‌های یک‌جانبه‌گرایانه و مداخله‌گرایانه دونالد ترامپ نیستم؛ اما معتقدم هر کس دیگری هم جای اوباما می‌آمد، با توجه به نارضایتی شدیدی که متحدان آمریکا – از عربستان و امارات گرفته تا اسرائیل – از توافق برجام داشتند و آن را امتیازی بی‌جهت به جمهوری اسلامی می‌دانستند، دولت بعدی آمریکا نیز همان سیاست را اتخاذ می‌کرد. یعنی یا از برجام خارج می‌شد، یا مفاد آن را رعایت نمی‌کرد و یا دست‌کم آن را تعلیق می‌کرد؛ اگر نه مانند ترامپ که آن را پاره کرد.

اکنون ما در وضعیت جدیدی قرار گرفته‌ایم. این‌ها پیشینه موضوع بود. متأسفانه حتی فکر می‌کنم اگر در سال‌های ۹۷-۹۸ نیز جمهوری اسلامی مطالبه ترامپ برای مذاکره مجدد را می‌پذیرفت، آن مذاکره در شرایطی بسیار بهتر از وضعیت فعلی انجام می‌شد. با وجود فشار حداکثری اقتصادی و بازگشت تحریم‌ها، ایستادگی ایران و به چالش کشیدن اراده آمریکا می‌توانست یا به یک مصالحه بزرگ منطقه‌ای برای خروج از آن وضعیت ناگوار و بن‌بست منجر شود، یا تحولی دیگر رخ دهد که این بن‌بست را بشکند. متأسفانه تحولی که اتفاق افتاد، هفتم اکتبر بود که خاورمیانه را وارد مرحله‌ای تازه کرد و همان‌طور که گفتم، اساساً آن را دگرگون ساخت.

در واقع، این رویداد علی‌رغم شکست اولیه اسرائیل و غافلگیری دردناکی که برایشان داشت، فرصتی مناسب برای اسرائیل فراهم آورد تا با ایرانِ تحریم‌شده و تضعیف‌شده درگیر شود. به نوعی، جنگ اسرائیل با استراتژی ایران در دستور کار قرار گرفت. استراتژی ایران در خاورمیانه به هیچ وجه جنگ مستقیم نبود، بلکه بر جنگ نیابتی با اسرائیل از طریق نیروهای منطقه‌ای و بازیگران غیردولتی و پرهیز از هرگونه درگیری مستقیم استوار بود. اسرائیل تصمیم گرفت این ساختار را تا جای ممکن از بین ببرد، ژئوپلیتیک منطقه را به نفع خود تغییر دهد و نظم امنیتی جدید و موازنه استراتژیک و ژئوپلیتیک تازه‌ای در خاورمیانه خلق کند که در مرکز آن، برتری نظامی اسرائیل قرار داشته باشد.

ایران در دو سه سال گذشته که دچار این بحران شده کوشیده با نزدیک شدن بیشتر به چین و روسیه از این بن‌بست خلاص شود؛ سیاستی که چندان موفق نبوده است. در جریان جنگ دوازده روزه اخیر [درگیری مستقیم ایران و اسرائیل]، ما شاهد هیچ کمک مهم و مؤثری از جانب این دو کشور نبودیم. چین و روسیه بر اساس ماهیت نظام جهانی و تعریف سخت و عریان از منافع ملی خود عمل می‌کنند. نگاهشان به ایران بیشتر به عنوان یک «کارت بازی» و «اهرم فشار» است؛ حداکثر یک «قدرت اخلالگر» در نظام بین‌المللی که در موقع مناسب، حواس غرب و آمریکا را پرت کند و توجه‌ها را از روی آن‌ها برگرداند. بر این اساس، گمان می‌کنم ایران نیز خود متوجه شده است که در این «تنهایی استراتژیک» که در سال‌های اخیر گرفتارش بوده، نتوانسته یک حامی مطمئن برای خود بیابد.

روی کار آمدن مجدد ترامپ و جنگی که در تابستان امسال رخ داد، با وجود ناهمسنجی و عدم توازن نظامی میان طرفین، بازدارندگی ایران را تا حد زیادی از بین برد. هرچند دفاع ایران به اصطلاح «خوب» بود و همبستگی ملی پس از آن شکل گرفت و مردم عملاً حاضر نشدند در شرایط جنگ و تجاوز خارجی مطالباتشان را پیگیری کنند، اما از دید استراتژیست‌های نظامی، این پاسخ ضعیفی بود.

به گمان من، اگر در ادامه توافقی صورت نگیرد – اگر احیاناً مذاکره مستقیم میان ایران و آمریکا یا معجزه‌ای دیپلماتیک اتفاق نیفتد که این دو کشور مسائلشان را حل‌وفصل کنند – ادامه این روند به طمع بیشتر آمریکا، اسرائیل و دولت‌های اروپایی منجر خواهد شد تا در صورت امکان، حتی قدرت نظامی ایران را حذف کرده و ایران را از یک «کشور»، به یک «قلمرو» (Territory) شبیه سوریه تبدیل کنند که کاملاً بی‌خطر شده باشد. این همان حرفی بود که در جریان جنگ دوازده روزه، صدراعظم آلمان زد و سرّ درون آن‌ها را فاش کرد: «اسرائیل دارد کار کثیف را به نیابت از همه ما انجام می‌دهد». حتی اخیراً گزارش معتبری منتشر شد مبنی بر اینکه کشورهای عربی متأسفانه در جریان جنگ، عملاً اسرائیل را تشویق می‌کردند.

بنابراین در اینجا با دو مدل برای مواجهه با ایران سر و کار داریم:

۱. مدل شوروی: که ترامپ شخصاً به آن متمایل است و امید دارد با فشارهای اقتصادی، تحریم و فشار حداکثری، نهایتاً ایران را از پا درآورد.

۲. مدل عراق: اما اسرائیل بی‌صبرتر است و احتمالاً به مدل عراق نیز می‌اندیشد.

جمهوری اسلامی در تمام این سال‌ها بر اساس نوعی عقلانیت استراتژیک، همواره از تکرار اشتباه صدام حسین پرهیز کرده است. هر جا حضور داشته، از طریق شبکه نیابتی و بازیگران غیردولتی بوده است. حتی در جریان مداخله در جنگ سوریه نیز تا پایان فقط از «حضور مستشاری» سخن می‌گفت. اما نقطه‌ای که در آن غفلت شد، همین برنامه هسته‌ای بود که با پیچ‌وخم‌ها و پیچیدگی‌هایش، به‌ویژه با تغییر معادلات پس از هفتم اکتبر، موقعیتی شبیه به اشغال کویت توسط عراق ایجاد کرد و زمینه را برای افتادن ایران در «تله عراق» فراهم نمود.

من جنگ دوازده روزه را به «جنگ اول خلیج فارس» (ژانویه ۱۹۹۱) تشبیه می‌کنم که توان نظامی عراق را تا حد زیادی از بین برد و آن را به کشوری ضعیف تبدیل کرد. پس از آنکه عراق در چنان وضعیتی قرار گرفت، ائتلاف غربی هر روز یک دستور کار و یک خواسته جدید پیش روی آن می‌گذاشت و عراق نیز پس از مدتی مقاومت ناموفق، مجبور به پذیرش آن‌ها می‌شد. در نهایت هم تحریم‌ها را لغو نکردند و دوازده سال بعد، با حمله دوم، دولت عراق را سرنگون کردند. احتمالاً آنچه آمریکا و اسرائیل به دنبال آن هستند، ترکیبی از این دو راهبرد است: راهبرد مهار شوروی و راهبرد سقوط عراق.

همان‌طور که عرض کردم، به نظر نمی‌رسد که فعلاً در سطوح بالای نظام، یک جمع‌بندی استراتژیک نهایی و فیصله‌بخش صورت گرفته باشد. با این حال، از خبرها و اشارات می‌توان فهمید که تصمیمی برای مذاکره گرفته شده است. دستور کاری که ترامپ پیش روی جمهوری اسلامی گذاشته، شبیه شرایط عراق پس از جنگ کویت است: کاهش برد موشک‌های ایران – که تنها و اصلی‌ترین سلاح بازدارنده و دفاعی کشور است – به ۵۰۰ کیلومتر. یادم هست که برای عراق این برد را ۱۶۰ کیلومتر تعیین کرده بودند. این مسافت ۵۰۰ کیلومتری، در واقع معادل عرض جغرافیایی عراق و سوریه است که میان ایران و اسرائیل قرار دارند. همچنین تعهد جمهوری اسلامی به عدم دخالت در منطقه و دست کشیدن از حمایت نیروهای نیابتی نیز از دیگر خواسته‌هاست.

این دستور کار، عملاً در حال حاضر برای جمهوری اسلامی قابل مذاکره نیست؛ چرا که به معنای تسلیم اولیه، بدون هیچ بده‌بستان و چانه‌زنی و صرفاً بر اساس اعمال سیاست قدرت است. از طرفی، به نظر نمی‌رسد که نظام نیز استراتژی مشخصی داشته باشد. احتمالاً تصور بر این است که باید به هر شکلی این چند سال را تاب بیاورد تا توان اقتصادی و سیاسی سیستم را بالا ببرد. شاید امید به این است که دوره ترامپ تمام شود و فرد دیگری به کاخ سفید بیاید؛ هرچند احتمال نمی رود آن هم تحولی ایجاد کند. چه بسا فرد بعدی، حتی تندروتر از ترامپ باشد.

به هر حال، ما فعلاً در یک وضعیت تعلیق به سر می‌بریم. به نظر من، تحریم مانند یک بیماری خودایمنی عمل می‌کند؛ هرچه بیشتر ادامه یابد، ارگانیسم را ضعیف‌تر و در برابر آسیب‌ها، شکننده‌تر می‌سازد. بیماری‌های خودایمنی شاید بیمار را مستقیماً نکشند، اما آن‌قدر او را ضعیف می‌کنند که در نهایت، یک عفونت کوچک، تاب‌آوری‌اش را به صفر می‌رساند.

وضعیت فعلی، وضعیت مطلوبی نیست. هم مردم و هم حکومت، چشم‌انتظارند تا ببینند تحول بعدی چه خواهد بود. متأسفانه ابتکار عمل در دست دولت ایران نیست و به نوعی، این طرف مقابل است که آینده را رقم می‌زند.

اگر بخواهم وضعیت ایران را با تاریخ معاصر جهان مقایسه کنیم، باید بگویم ایران در نوعی «تنهایی استراتژیک» شبیه به آلبانیِ دهه‌های ۶۰ و ۷۰ میلادی گرفتار شده است. آلبانی در آن دوران هم از چین و هم از شوروی بریده بود و بر اساس ایدئولوژی، با آمریکا نیز دشمنی می‌کرد و در نتیجه به فقیرترین کشور اروپا و یک کشور کاملاً منزوی تبدیل شد.

آرزو می‌کنم که عقلانیت حاکم شود؛ عقلانیتی که بدون بازگشت به مردم و اصلاح سیاست داخلی میسر نخواهد بود. تا زمانی که سیاست داخلی اصلاح نشود و فرصت حضور و مشارکت حداکثری و واقعی مردم در اداره امور کشور محقق نگردد، بعید است که سیاست خارجی تغییر چشمگیری کند و اهرم‌های بازدارندگی ایران در برابر دخالت‌های مخرب خارجی، دوباره احیا شوند.