«ایران: مرا کمک کنید.» فاطمه ملکی

به نام خدای آزادی

بیست روز است که تلفن آقای نوری زاد را قطع کرده اید و بیش از ۴۰ ماه است که بیگناه زندانی اند.
یادم می آید ۱۹ آذر سال ۸۹ بود؛ آقای نوری زاد اعتصاب خشک کرده و حالشان بسیار نگران کننده بود؛ دوستان بسیاری جهت احوالپرسی و به مناسبت تولد ایشان به منزل ما آمده بودند.

در آن شب من، یکی از درد نامه های ایشان را خواندم؛  چشمان زیادی اشکبار شد. دهه اول محرم بود؛ در پایان، عده ای از میهمانان به مجلس روضه خوانی آقای موسوی لاری رفتند.

پس از رفتن آنها ناگهان به فکرم رسید که خواندن این نامه بهترین روضه ای است که می شود در آن مجلس خواند. من هیچوقت در مجلس حکومتیان شرکت نکرده بودم؛ فرصت را غنیمت شمردم.

آدرس را پرسیدم و با خواهر آقای نوری زاد راهی مجلس روضه شدم، قسمت آقایان در زیرزمین بود و خانمها بالا،  از پله ها پایین رفتم؛ در پاگرد، آقای لاری با تعجب نگاه کردند و گفتند: قسمت خانمها بالاست.

به ایشان گفتم: من خانم نوری زاد هستم می خواهم صحبت کنم و مسئولیتش با خودم است؛ بی آنکه منتظر پاسخ ایشان بمانم چند پله دیگر را پایین رفتم؛ دیدم آخر مجلس است و روضه تمام شده، تازه سفره پهن شده بود. بدون مقدمه خودم را معرفی کردم و گفتم:

آمده ام تا بگویم: جان یک نفر در خطر است؛ شما ها هرکدام مسئول اداره ای هستید کاره ای هستید؛ صدای مرا به همه برسانید. صدای زندانیان بیگناه باشید؛ آقای نوری زاد یک هفته است که در اعتصاب خشک هستند؛ یک قطره آب ننوشیده اند؛ غذا نخورده اند.
امشب می خواهم برایتان روضه یک زندانی سیاسی را بخوانم.

مجلس سراپا گوش بود؛ خودم از جسارتم تعجب کرده بودم. پوزش خواستم که در میانه شام چنین سخنانی می گویم؛ نامه پر درد ایشان را خواندم؛ همه تحت تاثیر قرار گرفتند؛ همهمه ای بود. می شنیدم که می گفتند کاری زینبی کردید و ….
نمی دانم چقدر اینکار کارایی داشت؛خب، در آن مجلس سران بسیاری حضور داشتند.
من پیام خود را رسانده بودم؛ بلافاصله مجلس را ترک کردم.
و آن شب، تولد شصت سالگی ایشان اینگونه رقم خورد.
و اکنون یازده سال از آن روضه خوانی می گذرد و در پایان هفتاد سالگی ایشان همچنان باید روضه بخوانیم و از درد و داغ خود بگوییم.

همه می دانیم که در طول تاریخ همیشه جبهه حق و باطل، ظالم و مظلوم در حال مبارزه بوده اند؛ در این مبارزات زمان هایی حق پیروز شده و زمان هایی دیگر باطل، مهم برد و باخت نبوده و نیست؛ بلکه مهم این است که:
ما بدانیم در کدام سمت تاریخ ایستاده ایم.
و تو در روزهای نخست بهار امسال در اوین صدای ایران شدی و نوشتی:
«ایران: مرا کمک کنید.»

تولد هفتاد و یکسالگیت مبارک، ای مرد بزرگ.

فاطمه ملکی
۱۹ آذر ۱۴۰۱