«سامان صیدی»، معروف به «سامان یاسین»، رپر کرمانشاهی که در جریان خیزش «زن زندگی آزادی» بازداشت، به «محاربه» و اعدام محکوم شده بود در بیانیهای از آنچه در زندانهای جمهوری اسلامی بر او گذشته، نوشته است.
گوشه های از این بیانیه را اینجا منعکس می کنیم:
«تنها برای آنکه بدانید چه بر سر جوانانمان در زندان میآورند، قدری از آنچه خودم در زندان تجربه کردهام را بیان میکنم.
قصدم قهرماننمایی نیست بلکه تنها بیان آن چیزی است که در زندانها اتفاق میافتد و من شخصا تجربه کردهام.
محکوم شدنم به اعدام باعث تاثیرات روانی شدیدی بر خودم و خانوادهام شد که یک مورد آن شوکه شدن همسر باردارم و از دست دادن فرزندمان بود و بعد هم جدایی از همسرم. این کمترین اثر روانی اعدام بر بیرون بود.
ولی در داخل زندان دنیای دیگر هم بود، در اتاق بازجویی برای اعتراف، خودکار را در بینیام فروکردند و از هوش رفتم و وقتی که بههوش آمدم همهجا خونین بود.
در موردی دیگر با چشمبند از پله پایین میبردند که یکی با لگد به کمرم کوبید و از پلهها سقوط کردم.
یا زمانی که حدود ۵ صبح صدایم زدند که وسایلت را جمع کن و بردنم بیرون هوا برفی بود و بسیار سرد با یک پژو پارس به محلی بردند که پلههایی فلزی داشت و در اتاقی به ناگاه طنابی بر گردنم انداختند و گفت توبه کن که حداقل به جهنم نروی، آنچنان استرس داشتم و یخ کرده بودم که برای زودتر مردن هر کاری ازم میخواستند انجام میدادم، تنها آرزویم این بود که زودتر اعدام و از این شرایط جهنمی خلاص شوم.
شاید یک ربع ساعت طناب بر گردنم و به تدریج سفت میکردند، یکی از آنها میگفت از بغل ببندید تا زیاد عذاب نکشد چون پسر خوبی است و بعد صدای تلفن آمد و گفت متوقف کنید. «حاجی» گفته دست نگه دارید. وقتی از چهارپایه پایین آمدم زانوهایم تحمل وزنم را نداشت و توان قدم برداشتن نداشتم (بعدها فهمیدم این را اعدام مصنوعی میگویند).
اینها برخی از صحنههایی بود که خودم تجربه کردم و جوانانمان در زندانها و مردمان در خیابانها به اشکال مختلف روزانه تجربه میکنند.
یا باید شانه بالا انداخت و از کنار همه اینها گذشت که در آن صورت معلوم نیست از انسانیت چه باقی میماند و یا باید با هر آنچه در توان داشتیم به کمک هموطنان مظلوم و ستمدیده خود میشتافتیم.
من هم از جمله جوانانی بودم که نتوانستم شانه بالا انداخته و از کنار این فجایع بیتفاوت بگذرم.
کمترین کار انعکاس دادن مظلومیت هموطنانم بود که در آوازهای اعتراضیم فریاد کردم.»