هنرمندانِ مستقل و کارزارِ سه‌شنبه‌های نه به اعدام: کجا ایستاده‌اید؟

جایگاه «هنر مستقل» در دوران‌ مقاومت و‌ مبارزه کجاست؟ آیا نباید گلویِ هنر فریادزنِ انسان‌هایی باشد که طنابِ استبداد هر روز به گردنشان نزدیک‌تر می‌شود؟

کدام هنرمند در کدام اثر هنری «مقاومت و مبارزه در برابر حکم ضدانسانیِ اعدام» را در این زمانه، و این چنین خالصانه و هنرمندانه خلق کرده، که یک سال پیش، ده زندانی سیاسی و عقیدتی از درون زندان قزلحصار، «کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام» را آفریدند و هر هفته با اعتصاب غذای خود «حق زندگی برای همه» را فریاد می‌زنند؟ زندانیانی که بدون توجه به صدای بلند و گوشخراشِ طبلِ توخالیِ بسیاری از جریان‌های سیاسیِ مخالفِ حکومت در مواجهه با فاجعۀ اعدام، صداهای خسته ولی محکم و استوارِ مقاومتِ خود را بدون کوچک‌ترین پشتوانه و دسترسی به رسانه، از زندان به زندانِ دیگری رسانده‌ و تا به امروز زندانیان ۳۸ زندان دیگر را از سراسر کشور با این کارزار همراه کرده‌اند.

کدام کارزار هنری‌ را می‌شناسید که بتواند این روزها زندگی و انسانیت را شیواتر از کارزارِ «سه‌شنبه‌های نه به اعدام» بیان کند، آن هم از اعماقِ زندان؟ کارزاری که از بدو تولد و در طول یک سالِ گذشته با وجود خیلِ کم‌توجهی‌ها از سوی رسانه‌های جریان اصلی و حمایت حداقلی از سوی احزاب و جریان‌های مختلف سیاسیِ داخل و خارج از کشور به دلایل مختلف و عدم حمایتِ فراگیر و گسترده از سوی افکار عمومی، هنرمندانه مقاومت کرد، به اعدام نه گفت، زندگی را صدا زد، زیستن را متعالی پنداشت و پس از پا گذاشتن به دومین سالِ مقاومت خود، توانست حمایت بخش قابل توجهی از فعالان و افکار عمومی را به دست آوَرَد.

وظیفۀ هنرمند مستقلی که سرکوب و تبعیض علیه زنان را در هیچ شکل و ابعادی برنمی‌تابد، این است که همگام و‌ هم‌صدا با این کارزار، از زنانِ مبارزِ زیر طنابِ اعدام بگوید؛ از شریفه محمدی، وریشه مرادی و پخشان عزیزی که گناهشان، تنها مقاومت و ایستادگی در برابر حکومت زن‌ستیز و زندگی‌کُشی است که با صدور احکام اعدام، تبعیضِ سیستماتیک در قبالِ زنان را هر روز خشونت‌آمیزتر از پیش آشکار می‌کند.

هنرمندی که سال‌ها شاهد فرودآمدن تیغ سانسور بر تن‌ آثار خود بوده و هست، و‌ خفه‌کردنِ صدای خود را توسط سیستم حاکم با تمام وجود لمس کرده، وظیفۀ خود می‌داند که با هنر خود، نه‌فقط از زندانیانِ شناخته‌شده و برخوردار از تریبون‌ و واجدِ محبوبیت رسانه‌ای بگوید؛ بلکه غریبی و گمنامی زندانیان عرب، کُرد، تُرک و بلوچ را در زندان‌های مخوف و دورافتاده نیز یادآوری کند. از حق زندگی برای زندانیانی مانند محمدرضا مقدم، معین خنفری، علی مجدم و عدنان غبیشاوی بگوید که حالا پس از سال‌ها تحمل تبعیض و حبس، بیش از صد روز است که نمی‌دانند صبحِ روز بعدْ صدای بازشدن درِ سلول‌ انفرادی، نوید نجات از طناب دار است یا که نه! این بار می‌بَرَند که قربانی‌شان کنند.

 ‌بیش از هر زمانی، ضروری و لازم است تا هنرمندان مستقلی که در بزنگاه‌های تاریخی، دستِ رد بر سینۀ نهادهای ارتجاعی و استبدادی زده، و با امتناع از هرگونه همکاری، هنرِ خود را به خونِ کشته‌شدگانِ راه آزادی آغشته نکرده‌اند، پیوند خود را با کارزار «سه‌شنبه‌های نه به اعدام» متصل کنند. کارزارِ مطالبۀ حق‌‌ زندگی، در طول یک سال گذشته کمینه به ما آموخت که بدون توجه به صدای بلند و نمایش‌های فردی و حقیرانۀ سلبریتی‌های مبارزنمایِ سیاسی، شبه‌هنرمندان حکومتی و سیرک‌سیاست‌های دوره‌ای نیز می‌توان در مقابل دستگاه قضاییِ مستبد و مجازات ناعادلانۀ اعدام ایستاد، مقاومت کرد، شوآف نکرد و برای زندگی جنگید.

در زمانه‌ای که ظلم و بی‌عدالتیِ افسارگسیخته و فشارهای اقتصادی به اَشکال مختلف پا بر گلوی جامعه گذاشته؛ در زمانه‌ای که فاشیست‌های حکومتی از یک سو و فاشیست‌های اپوزیسیون‌نمای وابسته به دولت‌های غربی در لباس مبارزه از سوی دیگر‌، تلاش می‌کنند تا کوچک‌ترین کورسوهای امید به آزادی را ببندند و شریانِ برابری و عدالت را در نبض جامعه بی‌رمق کنند، و از خونِ لاله‌های ریخته کیسه بدوزند و بلیط بفروشند، ضرورتِ هنرِ «از زندگی‌گفتن و علیه اعدام ایستادن» واجب‌تر از همیشه است و البته سخت‌تر.

میدان مبارزه از همیشه کثیف‌تر شده. در فضای سیاسیِ متعفنی به سر می‌بریم که بخش بزرگی‌‌ از جریان‌های مدعیِ مخالف حکومت، دَم از فعالیت‌های «حقوق بشری» می‌زنند، و همزمان مشغول برق‌انداختن چکمه‌های سیاست‌مدارانِ استعمارگر و استثمارگر غربی هستند تا هر چه سریع‌تر برنامۀ حملۀ نظامی به ایران را از سطحِ «تهدید» به مرحلۀ «عمل» برسانند. دُمِ خروسِ این قبیل دَم‌زدن‌ها، این‌گونه بیرون می‌زند: خود را عاشقِ مامِ میهن می‌دانند و حامیِ مبارزانِ داخل، ولی به دخیلِ فاشیستی‌ترین شاکلۀ سیاسی و سازۀ انسان‌کُش چنگ می‌زنند تا میهن را بمباران کنند؛ به‌جز چند نام از زندانیان سیاسی که آن نیز از حیث خالی‌نبودنِ عریضه و رفع‌کردنِ غریزۀ «سلبریتیِ مردمی» است، بقیۀ زندانیان را نه می‌بینند و نه می‌خواهند ببینند، و گاه همصدا با ارتجاع داخل، خواهانِ اعدام مبارزان و فعالان سیاسی‌ای هستند که خلافِ جریانِ مطبوعشان موضع گرفته‌اند.

در همین فضای سیاسی است که هنرمندانِ مستقل باید بدون ذره‌ای لکنت، از خطر اعدامِ منوچهر فلاح، شهریار بیات، بهروز احسانی، مهدی حسنی و دیگر گمنامانِ زیرِ حُکم بگویند؛ زندانیانی که باید بدون توجه به نوع اتهام و فعالیت‌هایشان و بدون اِعمال کوچک‌ترین تبعیضی، با صدای رسا از مجازات ناعادلانۀ اعدام علیه آن‌ها و حق زندگی برای همۀ انسان‌ها گفت؛ چه این اتهام: محاربه و بغی، و هواداری از سازمان مجاهدین باشد، و چه اتهاماتِ مربوط به جرائم مواد مخدر و قتل عمد. «اعدام برای هیچ‌کس» و «قیام علیه اعدام» یعنی همین: یعنی باید بدون کوچک‌ترین اما و اگری علیه این حکمِ ضدانسانی ایستاد.

اعدام، این قتل عمدِ حکومتی، مجازاتی است غیرانسانی و ناعادلانه، و وسیله‌ای است در دست دستگاه قضا جهتِ فشار و سرکوب فعالان و معترضان، و اگر هنرمندِ مستقلِ امروز خواستار آزادی و عدالت‌خواهی‌ست، به‌جا و ضروری است که همراهی و هم‌صداییِ خود را با کارزار «سه‌شنبه‌های نه به اعدام» نشان دهد، و از آن مهم‌تر، فاصلۀ خود را از قاتلانی که اذان تا اذان، چهارپایه از زیر پای انسان‌ها می‌کِشند، بیشتر کنند و انزجارِ خود را با زبان، در قلم و به‌میانجیِ آثار هنریِ خود، نشان دهند.

زمان زیادی است که جایگاه گروه‌های مرجعِ جامعه تغییر کرده، و این تحرکِ جایگاهی در سراسر «دنیای قشنگ نو» رخ داده. دیگر، مثل سابق نویسندگان، مترجمان، هنرمندان و اصحاب قلم و اندیشه، نقشِ مثالیِ جامعه و آیکونِ تمثالی را ندارند، و به جای آن‌ها، گروه‌های دیگری در صدر نشسته‌اند. وظیفه و رسالتِ خود می‌دانیم تا سنتِ روشنفکری را احیا کنیم و نهادها و گروه‌های اندیشه‌ورز و سیاسیِ جامعه را مجددا به مرکز فرا بخوانیم. و قطعا که در این «فراخوان» هنرمندان جایگاه والایی دارند. به خواب‌رفتن آسان است. یکی از مهم‌ترین وظایفِ هنر و هنرمند «از خواب پراندن» است. باشد که هنر و هنرمند به جایگاه حقیقیِ خود بازگردند و «موضع‌گیری» را در ساحتِ نظر و سپهرِ عمل به کار بندند. چراکه «موضع‌گیری» امری معطوف به هیجان نیست. موضع‌گیریِ هیجانی کارویژۀ کسانی است که از قضا «موضع» ندارند. به‌عبارتی، یک روز برای ساقط‌کردنِ هواپیمای اوکراینی موضع می‌گیرند، یک روز برای پیروز (یوز ایرانی) و روزی دیگر برای ژینا و … این قبیل موضع‌گیری‌ها را «مصرف‌کنندگانِ سانتی‌مانتالِ وضعیت» نام می‌گذاریم، که از یک وضعیتِ هیجان‌انگیز به وضعیتِ هیجان‌انگیزِ دیگری کوچ می‌کنند. هنرمند با شناختِ ویژه از جامعه‌ای که در آن رشد کرده و به‌میانجیِ اکسیژنی که از فضای زیسته‌اش استشمام می‌کند، باید موضع داشته باشد و جهتِ جامۀ عمل پوشاندن بر آن، گام بردارد؛ و چه موضعی حیاتی‌تر از احکامِ انسان‌کُشی؟!

ویکتور هوگو، در پیشانیِ داستان بلندِ « آخرین روزِ یک محکوم»، خطابه‌ای علیه حکم اعدام نوشت: «در گذشته ساختمانِ جامعه بر سه ستون استوار بود: کشیش، پادشاه و جلاد. بسیار پیشتر از این‌ها کسانی آمدند و گفتند: خدایان باید بروند! اخیرا افراد دیگری با صدای بلند اعلام کردند که: پادشاهان باید بروند! و حالا زمانِ آن رسیده که کسی بیاید و فریاد بزند: جلادها بروند!» وانگاه که خالقِ «بی‌نوایان» این خطابۀ غرا را نوشت، ۱۵ مارس ۱۸۳۲م. بود. حدودِ دو قرن از این خطابه می‌گذارد. بیایید غراتر از هر زمان فریاد بزنیم: جلادها باید بروند!