چهلوپنج روز از قطع اینترنت میگذره. ملتی بیصدا شده تا جماعتی دستچین جای خالی ملت رو پر کنند. نظر ما اگر مهم بود، صدامون رو با فشردن دکمهای قطع نمیکردند. بهتره بگم، مسئله مهم بودن یا نبودن نظر نیست، چون نظر ما هیچ موقع مهم نبوده. مسئله اینهکه اصلاً دیگه نباید نظر بدیم — یا نباید نظر داشته باشیم.
چی بگیم؟ بگیم باشه قبول؟ یا نه، قبول نکنیم؟ اصلاً مگه وجود داریم که تصدیق و تکذیب کنیم؟
انقدر هموطن پرمهر داریم که حنجره و صدا و قلب و وقت و جانشون رو بیدریغ تقدیم ما کنند. کسانی هم که از این سخاوتِ هموطنانه خوششون نمیآد ببخشند دیگه! قضیه همون “به رحمت گشاید در دیگری” هست — که این هم از مزایای “ملت”بودنه؛ ملتی انکارشده.
وصل شدن به اینترنت کمتر از معجزه نیست. گرچه معجزهای بیلطف. مثل اینهکه یهو معجزهای بشه، در زندان باز بشه و به بیرون بری. خوشحالکننده که نیست، منزجرکننده هم هست، وقتی همبندانت پشت دیوار موندند. داشتن اینترنت بدون حضور هموطنانت، آبتنی در رودخونهای خشکیدهست؛ پارو زدن در دریاچهای خشکیدهست؛ با ماهیانی پوسیده زیر تیغ آفتاب.
اگر کسانی امتیاز ویژهای برای بهرهمندی از اینترنت دارند و این خیانت به صدا، جفا به آزادی و رفتار ناهموطنانه رو درک نمیکنند، و هر روز هم افاضه فیض میکنند و تکتحلیلِ مجاز رو بازنویسی میکنند، رانتخواری معنوی چنان مذاقشان چسبیده که سقوط اخلاقی برایشان عادی شده. حرف زدن در جایی که دیگران از حرف زدن محرومند، غصبِ صداست. نماز هم که افضل عباداته، در مکان غصبی باطله، حتی حرف حق از مجرای غصبی باطله — چه رسد به اینکه این بساط اصلاً برای حقگویی پهن نشده. بگذریم… که بحث پوچیه. (البته واضحه که در اینجا منظورم هرگز کسانی نیست که خود رو به در و دیوار قفس میکوبند تا باریکهنتی به هزینهٔ گزاف جور کنند تا صدایشان خاموش نشه و حق طبیعیشون رو به چند برابر قیمت، با آزارهای مضاعف به دست آورند.)
گفتم حالا که پروکسی معجزهگری لحظهای قفل بازداشتگاه همگانی رو باز کرده و دقایقی به ساحت صدا راه یافتهام، چیزی بگیم؛ حدیثی از نفسِ جمعیِمان بگیم. از حالمون بگم. دروغه اگر بگم خسته نیستیم؛ دروغه اگر بگم میان بیم و امید در نوسان نیستیم. تحمل انفجارها آسان نیست — به ویژه برای برخی. زندگی بسیاری تماماً یا جزئاً تعطیل شده. مضیقه مالی روزبهروز نفسگیرتر میشه. بسیاری کسبوکارها در تعطیلی مطلق یا نسبیه. بسیاری از حقوقبگیران بدون حقوق یا با کسری از حقوق بیکار ماندهند. بلاتکلیفی مزید بر همهٔ نگرانیهاست. اجارهها، چکها، معیشت روزانه، خدمات اجتماعی، بهداشت و درمان، همهچیز در آستانهٔ فروپاشیه.
اما همه میدونیم “امید” یک انتخاب نیست، اجباره. همه میدونیم چقدر یکدلیم. همه میدونیم باید از آرزومون مراقبت کنیم؛ مثل قناری زیبایی در قفسِ سینهمون. صبور بودیم و ماندیم. اگر خواستید، میتونید روی صبر و تابآوری ما حساب کنید.
پس از دی بود، دوستی خواست من رو در جمعی معرفی کنه، از کار و پیشهم بگه. حرفش رو بیدرنگ قطع کردم و گفتم “من یکی از ملت ایرانم”. همین تکافتخار کافیه.
یکی از ملت ایران
به امید پرواز چکاوک آرزوها
از قفس سینههامون 
پاینده ایران
@Garajetadayoni | گاراژ