نامه محسن سازگارا به مجتبی خامنهای
پیش از سخن
رهبری آقای مجتبی خامنهای در پردهای از ابهام قرار دارد. رهبر غایبی که معلوم نیست زنده است یا مرده، به هوش است یا در کما، دست و پا دارد یا نه. همین مسئله من را در انتشار این نامه مردد کرد؛ اما بعد اندیشیدم که خطابِ نامه، ولو به یک مرده باشد، مهم نیست. مهم، برشمردن مهمترین خطاهای دوران علی خامنهای و نشان دادن راستای درست در مورد مبرمترین مسائل در ایران، میهن ما، است. لذا تصمیم گرفتم این نامه را منتشر نمایم.
آقای مجتبی خامنهای سلام
من با پدر شما مخالف بودم و بهای این مخالفت را هم با زندان، مصادره اموال و تبعید پرداختهام و پشیمان هم نیستم. تمام هستیام فدای یک تار موی جوانان ایران؛ اما متأسفم از این که پدرتان به راه خطا رفت و کشور را به راهی برد که حاصلش وضع زار و نزار امروز ایران است. مردمی فقیر و دردمند، حاکمینی فاسد و دزد و آیندهای تاریک و نامعلوم.
تاریخ از پدر شما به عنوان رهبری نالایق و نادان یاد خواهد کرد که خون هزاران نفر از مردم ایران روی دستش بود و با ندانمکاری و دخالت در تمامی شئون کشور و پروژههای بیسرانجامی مثل پروژه اتمی، موجب خسارات هنگفتی به کشور شد. آخرین کار زندگیاش کشتار هزاران نفر از مردم بود و آخرین میراث او هم جنگی بود که هنوز هم سایه شومش بر سر کشور است. شما به راه پدرتان نروید، از خطاهای او درس بگیرید و آنها را تکرار نکنید.
من یک سال بعد از رهبر شدن پدر شما، در نامهای خصوصی برایش نوشتم که راهی که میروی خطا است و روزی را میبینم که یک طرف ایستادهای و یک ملت در طرف دیگر. در مقاطع مختلف و در طی ۳۷ سال زمامداری او، در چند نامه دیگر (خصوصی و علنی) برایش نوشتم و او را تحذیر کردم. بسیاری کسان دیگر هم مشفقانه او را نصیحت کردند؛ اما پاسخ همگی داغ و درفش، زندان، قتل و تبعید بود. بلای استبداد در نهایت او را از شنیدن نصیحت ناصحان و مشفقان دلسوز محروم کرد و در نهایت نیز عدهای دون، سفله و سودجو دور او را گرفتند که بزرگترین هنرشان این بود که حرفی را بزنند که او دوست داشت بشنود.
لابد این فراز از سخنان مولا علی (ع) را دیدهاید که میگوید:
«لَا تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقِّ، أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ، فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئ» (خطبه ۲۱۶ نهجالبلاغه)
به بیان امروزی، مولا علی میگوید که من خود را بالاتر از خطا نمیدانم؛ پس مرا با سخن حق و مشورت عادلانه یاری کنید. او این مشورت دادن از طرف مردم و شنیدن آن توسط خودش را یک وظیفه میداند. لذا من نیز در راه انجام این وظیفه و از باب ادای مسئولیت شهروندی، این چند نکته را خدمتتان مینویسم:
۱. مردم صاحب مملکت و صاحبخانه هستند
یادتان باشد که شما خدمتگزار مردم هستید و به وکالت از آنان عهدهدار اداره بعضی از امور آنان شدهاید. با مردم آشتی کنید؛ بساط داغ و درفش، زندان و اعدام را جمع کنید. زندانیان سیاسی را آزاد کنید و انتقادات و سخنان آنان را به جان و دل بشنوید.
۲. به داد گرسنگی و فقر جامعه برسید
بیش از هفت دهک درآمدی کشور به زیر خط فقر رفتهاند و نیمی از این جمعیت هفتاد میلیونی زیر خط فقر مطلق قرار دارند. تنها چاره فوری، بازگرداندن اموال مردم به مردم است. پدرتان به ناحق بیش از نیمی از اقتصاد کشور را تصاحب کرد و دست ارگانهایی مثل سپاه را هم باز گذاشت تا با ورود به عرصه فعالیت اقتصادی، دستکم ۳۰ درصد اقتصاد ایران را کنترل کنند. این اموال را به مردم برگردانید.
اقتصاددانان روشهای خوب و تمرینشدهای برای این کار دارند؛ با آنان مشورت کنید تا به شما نشان بدهند چگونه میتوانید تا اطلاع ثانوی (که چرخ اقتصاد کشور به مسیر درست هدایت شود)، ماهیانه معادل ۳۰۰ دلار به هر خانوار ایرانیِ زیر خط فقر، از محل این اموال به یغما رفته کمکهزینه زندگی بدهید.
۳. خروج نظامیان از سیاست و اقتصاد
پای سپاه و نیروهای نظامی، انتظامی، اطلاعاتی و قضایی کشور را از سیاست و اقتصاد بیرون بگذارید. اجازه ورود آنان به این عرصهها، از یک طرف فساد و تباهی به بار آورد و عرصه رقابت آزاد و یکسانیِ شانس و فرصت را از شهروندان در زمینههای سیاسی-اقتصادی گرفت؛ و از سوی دیگر، خود این ارگانهایی را که باید مدافع حقوق مردم و تمامیت کشور و ملت باشند، گرفتار دستهبندی و تفرقه کرد. در واقع، صاحبان قدرت و ثروت از درون این ارگانها یارگیری کردند و یا بعضی از صاحبمنصبان آنها، خودشان بر تخت قدرت و ثروت تکیه زدند و حکومت تبدیل به یک دزدسالاری (کلپتوکراسی) شد. این مسئله حیات کشور را تهدید میکند.
۴. تغییر ریل در سیاست خارجی
دو محور «آمریکاستیزی» و «محو اسرائیل» را از روی میز سیاست خارجی کشور بردارید.